تبليغاتX
تبسم تلخ

تبسم کن زیرا تبسم طرف مقابل را سحر میکند و قلبش را می نوازد

کر و لالم

نه می شنوم........نه حرفی میزنم.....

نه حتی میبینم

خوبم

نه

آرامم

خیلی آرااااااااااااااااااااااااااام

پ.ن: (...) جان نمی دونم کی هستی

اما مراقب خودت باش

من به گذشته پیوند خورده ام

جای نگرانی نیست

حتی دلم برای تنهاییش تنگ شده

اینجا دیگر آشنایی نیست

تازه وارد که اصلا

خودمم....

کاش تو هم بودی....حداقلش این بود که می شناختمت

بعدا نوشت:

هنوزم نمی شناسمت

یه سایه دارم از گذشته

همیشه همراهم

بی هیچ رنگی و حرفی

 

+ تاريخ ساعت نويسنده تبسم |
چشمانم را می بندم

تا نبیند هر آنچه که دلم دید

چشمانم را می بندم

تا بماند برای روزی که بتوانم پناه ببرم و اعتماد کنم به آنچه ندیدند

چشمانم را می بندم

تا باور نکنم همه را که هیچم کرد

ترجیح می دهم عقلم به چشمم باشد این روزها

چرا که نمی بینمت

پس هنوز .....

سکوت می کنم

عمریست سکوت کرده ام

شاید صدای خدا را شنیدم 

 

+ تاريخ ساعت نويسنده تبسم |
نمی دانم باید باز از چه بنویسم

روزی دگر و تولدی دگر

خیالهای خوش خیالیم را به دورم جمع می کنم

پرده های لیمویی اتاق را باز می کنم تا نوری نباشد

شمع ندارم

از کیک شکلاتی که تولدم را تبریک بگوید هم خبری نیست

دلم را با کبریت روشن می کنم

کیک صداقت و سادگی و یکرنگیم را برش می زنم

میهمانی ندارم تا شریکش کنم این همه غصه را

و شکر که ندارم

هرچه فوت می کنم خاموش نمی شود

حتی با قطره های اشک هم.....

کیک طعم گس بغض می دهد

با هر بدبختی که شده می خورمش

بگذار هیچکس نفهمد که امسال هم روز تولدم تنهاتر از همیشه می گذرد

راستی

آرزو کردم.......!

آرزو کردم و بلند فریاد زدم

خدایا بس نیست؟ به خداوندیت قسم که نه شانه ای دارم برای تحمل این همه بدی

نه پایی دارم که دو تا دیگر هم قرض کنم و فرار کنم از این همه سادگی

خدایا بس نیست؟؟؟؟!!!!!!

نه امپراطورم
 
و نه ستاره ای در مشت دارم
 
اما خودم را
 
با کسی که خیلی خوشبخت است، اشتباه گرفته ام
 
و به جای او نفس می کشم، راه می روم، غدا می خورم، می خوابم و...
 
چه اشتباه دل انگیزی...
 
 
دل نوشت:
 

و روز تـ ولـ د است،

يكـ ـ روز

به مـ ـرگـ ـ

نزديكـ ـ تر...!

+ تاريخ ساعت نويسنده تبسم |
 

در زندگی، معنای واقعی سرسختی، استواری و مصمم بودن را،

در دل نرمی و گذشت باید جستجو كرد.

گاهی لازم است كوتاه بیایی...

گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...

اما می توان چشمان را بست وعبور کرد

گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...

گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوزی که نبینی....

ولی با آگاهی و شناخت

و آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت

دل نوشت:

باران می بارد

اما دلم آفتابیست...!

 

+ تاريخ ساعت نويسنده تبسم |
 

بذار بگم

بذار بگم که چقدر دلم شور میزنه

بذار بگم که چقدر اضطراب دارم

بذار بگم که آرووم نیستم

بذار بگم که تبسمم تلخ شده مثل زهر

بذار بگم که حتی نمی تونم بسپارم همه چی رو به خدا

بذار بگم از صبر می ترسم

بذار بگم از امتحان و مردودی دوباره وحشت دارم

بذار بگم چقدر حالم بده

بذار بگم نمی تونم کارهای روزمره ام رو انجام بدم

بذار بگم به هیچی اعتماد ندارم

بذار بگم ..................................

بذار بگم تا همه بدونن

دعا کنید برام

پایان این روزهای لعنتی و بلاتکلیفی را از خدایت برایم بخواه

دل نوشت:

منطقم .....منطق کامپیوتر شده

یا  صفر یا صد

خدایا بگو کجا ایستاده ام!

بعدا نوشت:عکس گوشه صفحه تبسمی تلخ روی صورتم است!

 

+ تاريخ ساعت نويسنده تبسم |
 

آمدی

نشستی

حرف زدی

سکوت کردی

خندیدی

شنیدی

بودی

هستی

اما ................................

می مانی؟؟؟؟؟؟؟

خدایا تردیدم را به یقین پیوند ده

که نه جانی مانده نه روحی

فقط کمی صبر..........!

 

 

+ تاريخ ساعت نويسنده تبسم |

 

بیایم یقه ت را بگیرم و تلبکارانه بگویم :

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

بعد عین ننه بزرگ ها بزنم توی سینه ام:

من فدای تو ،به جای همه گل ها تو بخند

چرا نمی فهمی خب؟

اصلا میدونی چیه؟

دوست داشتن که شاخ و دم ندارد

اگر داشت

من دیو کوچکی بودم

که عاشقانه تو را دوست دارد

دل نوشت:

واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟دلیل بر بی اعتمادی نبود....اوج هیجانم را خواستم نشان دهم

که آنقدر بزرگش کردی و به آب و آتیش کشاندی که امروز را روزه سکوت گرفتم

پادشاه گاه می ترسم از حتی ۱ کلمه حرف زدن

آرامشت را نشانم بده

 

+ تاريخ ساعت نويسنده تبسم |
 

دیوان حافظ همیشگی را بعد از مدتها با عشق در دست می گیرم

نیتم جز تو چیزی نیست

می گشایمش با قسم به شاخه نباتش

 

مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم             ترا می بینم و میلم زیادت می شود هر دم

به سامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری        به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم

نه راهست این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی         گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم          که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

فرو رفت از غم عشقت دمم دم می دهی تا کی       دمار از من بر آوردی نمی گویی برآوردم

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می جستم          رخت می دیدم و جامی هلالی باز می خوردم

کشیدم در برت نا گاه و شد در تاب گیسویت            نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

تو خوش می باش با حافظ برو گو خصم جان می ده                چو گرمی از تو می بینم چه باک از خصم دم سردم

+ تاريخ ساعت نويسنده تبسم
 
مستقل ترین زن جهان هم که باشی... وقت هایی هست...
که دلت پر میزند برای کسی که برسد و بخواهد... که آرام رانندگی کنی ...
و شام ات را نخورده روی میز نگذاری و بروی...
مسافر ترین زن دنیا هم که باشی... وقت هایی هست که دلت...
دست خطی می خواهد که بنویسد برایش... " زود برگرد "... طاقت دوری ات را ندارم...
 
دل نوشت:
 
روزهای وارونه ایست
من صبر را امتحان می کنم....!
 
 
 
+ تاريخ ساعت نويسنده تبسم |
 

می ترسم

سکوت می کنم

لبخند می زنم

نگران می شوم

دلم بهانه می گیرد

حرف نمی زنم

اعتراض که نه

صدای بلند نه

نگرانی نه

هیچ نه

فقط سکوت و ترس و لبخند

لیمو ترش مرا همیشه به یادت می اندازد پادشاه

بوی زندگی می دهد و طعم خاص و رنگ فریبنده

دوستش دارم.... لیمو ترش را می گویم

می پرستمت پادشاه

خدایا مرا ببخش

 

+ تاريخ ساعت نويسنده تبسم |
 

پادشاه امروز هم گذشت و من به تو هزار هزار بار نزدیکتر شدم و تو....

نمی دانم....پادشاهم....تو چی؟؟؟؟

و دلم برایت هزار هزار بار تنگ تر

و ........

نمی خواهم گله کنم

گله هایم را کرده ام...اشکهایم را ریخته ام..غصه هایم را خورده ام

و حالا با توام

و شکر که با توام

و هزار هزار بار شکرترش که تو را به من داد

پادشاه دوستت دارم

همینجوری نوشت:

این روزها کسی به خودش زحمت نمی دهد یک نفر را کشف کند,
زیبایی هایش را بیرون بکشد ...تلخی هایش را صبر کند...

آدم های امروز دوستی های کنسروی می خواهند؛
 یک کنسرو که فقط درش را باز کنند
 بعد یک نفر شیرین و مهربان از تویش بپرد بیرون
و هی لبخند بزند و بگوید حق با توست!

 
+ تاريخ ساعت نويسنده تبسم |
 

 

دیدمت وای چه دیداری وای

 

دیگه چیزی نمی تونم بگم

خدایا شکرت

+ تاريخ ساعت نويسنده تبسم |
 

امروز بزرگترین قول دنیارو بهم دادی

 

سر قولت بمان پادشاه که نماندنت نبودنمان است

 

زودتر بیا

+ تاريخ ساعت نويسنده تبسم |
 
گاهی دلم می خواهد به جای یک شاعر،

یک فیلسوف باشم...

که به نوشته هایم نگویند خیال!

آن وقت هر چه بگویم را با دقت می خوانند

آنقدر تا بفهمند...!

حتی اگر سفسطه باشد.

فیلسوف که باشم،

حتی می توانم به همه اثبات کنم

جای خالی اش را،

و این قانون بدیهی

که آن جا فقط با یک نفر پر می شود...

- او! -

باورم می کنند،

فقط کافیست به جای وزن و قافیه

منطق و فلسفه بدانم...

 

+  +  +

 

پادشاه؟

یه کم منطق یادم بده...

 

+ تاريخ ساعت نويسنده تبسم |
حتی ثانیه ای شک نکردم

در دَم به چشمانت ایمان آوردم

به یگانگی ات شهادت دادم

روزی هزار بار

به حُرمت نفس هایَت با اشک وضو گرفتم و به خاک افتادم

تسبیحی هزار دانه ساختم و هر لحظه ذکر نامِ تو گفتم

چشم از هر چه غیر تو بستم.

به تو رو کردم...

پشت کردی!

غایب شدی،

باز هم چشم به نیامدَنت دوختم!

این ها همه امتحان است،

                                   مگر نه؟؟

بهشتت را نشانم بده پادشاهم....

+ تاريخ ساعت نويسنده تبسم |
آمد....

 

آمد و عاشقم و کرد و.....

 

ماند.....

 

جنون و عاشقی بر من متبرک باد!

 

+ تاريخ ساعت نويسنده تبسم |
 

طعم  نا  می دهد ، نداشتنت

                                 و هرچه زبان میزنم

                                  به  بودِ  بعد از تو ،

                          قصه ی زخم است و نمک...!

 

+ تاريخ ساعت نويسنده تبسم |
 
بگو تــــــمــــــام تــــو مال من است دلم میخواهد
حسادت کنم به خودم....
+ تاريخ ساعت نويسنده تبسم |
من زنم…
بی هیچ آلایشی…
 بی هیچ آرایشی!
او خواست که من زن باشم…
 که بدوش بکشم بار تو را که مردی ...
و برویت نیاورم که از تو قویترم… ......
آری من زنم...
 او خواست که من زن باشم ...
 همچنان به تو اعتماد خواهم کرد...
 عشق خواهم ورزید...
به مردانگی ات خواهم بالید ...
با تمام وجود از تو دفاع خواهم کرد...
پشتیبانت خواهم بود...
و تو مرد بمان!
 این راز را که من مرد ترم به هیچ کس نخواهم گفت
+ تاريخ ساعت نويسنده تبسم |
من زنم ...

با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست

که زرق و برقش شخصیتم باشد ...

من زنم ....
 و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو

میدانی ؟
 درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی

قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند

دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم

دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است

به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی

دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی

و صبح ها از / دنده دیگری از خواب پا میشوی

تمام حرف هایت عوض میشود

دردم می آید نمی فهمی

تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است

حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است

من محتاج درک شدن نیستم / دردم می آید خر فرض شوم

دردم می آید آنقدر خوب سر وجدانت کلاه میگذاری

و هر بار که آزادیم را محدود میکنی

میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است

نسل تو هم که اصلا مسول خرابی هایش نبود

میدانی ؟

دلم از مادر هایمان میگیرد

بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده

خیانت نمیکردند .. نه برای اینکه از زندگی راضی بودند

نه ...
خیانت هم شهامت میخواست ...
 نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت

جایش النگو داد ...

مادرم از خدا میترسد ... از لقمه ی حرام میترسد ... از همه چیز میترسد

تو هم که خوب میدانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است

دردم می آید ...
 این را هم بخوانی میگویی اغراق است

ببینم فردا که دختر مردم زیر پاهای گشت ارشاد به جرم موی بازش کتک میخورد

باز هم همین را میگویی

ببینم آنجا هم اندازه ی درون خانه ، غیرت داری ؟؟

دردم می آید که به قول شما تمام زن های اطرافتان خرابند ...

و آنهایی هم که نیستند همه فامیل های خودتانند ....

از این همه بی کسی دردم می آید

+ تاريخ ساعت نويسنده تبسم |

 

دنبال چهره ات بروی بین عکس ها

وقتی تمام حافظه ات پاک می شود

با چشم های بسته ببینی که زندگی ت

دارد به دست های خودت خاک می شود

 

از این که چند قرن از عمرت گذشته است

از اختلاف سنی خود با کلاغ ها

می پرسی از زمین وزمان توی آینه

از یاد برده اند تو را اتفاق ها

 

فیلم عروسی تو و یک مرد ناشناس

لبخند چند سالگی ات زیر تور بود

یک ارتباط میکس شده شکل می گرفت

دور و برت شلوغ و دلت سوت و کور بود

 

از آن شب ِ به یادنمانده دوباره درد

بی اختیار آمد و بی اختیار رفت

بی اشتها نشاند تو را پشت میز شام

از یک غذای دست نخورده...کنار رفت

 

دنیا عقب جلو شد از این عکس و فیلم ها

ترسی تو را میان زمین و هوا گذاشت

به زندگی به عشق به خود بی تفاوتی

حتی مرور خاطره ها هم اثر نداشت!

 

 

+ تاريخ ساعت نويسنده تبسم |

 

بغضت را برای خودت نگه دار

گاهی سبک نشوی....سنگین تری

 

+ تاريخ ساعت نويسنده تبسم |
یکی هست

در جایی که نمی دانم کجاست

در روزی که نمی دانم چقدر نزدیک است

می آید و چشم به چشمش میدوزم و عاشق میشوم

یکی هست

من می دانم....!

آدمهای این روزها که می آیند تا زودتر بروند

مقصد که نیستم اما به گمانم راهی هستم برای رسیدن به مقصد

گاهی احساس می کنم آمده ام تا برای دیگران زندگی کنم

زندگی کنم تا تجربه شوم برایشان

زندگی کنم تا گمراه نشوند

زندگی کنم تا آرام شوند

زندگی کنم تا.....

شانه هایم گاه زیر بار این حجم سنگین تجربه و شنیده و دیده

قد خم می کنند

به باورهایم شک می کنم

به اعتقاداتم نزدیک تر میشوم

پ.ن:۴سال هست فکر می کردم تجربه اولت بودم

این روزها به باورهایم می خندم....

اما دلم میگیرد از بکارت روح لطیف و دخترانه ام

+ تاريخ ساعت نويسنده تبسم |

 

منتظر

قدم هایـ ارامـ و سر بزیرتـ هستم

تو که آنقدر ارام میایی

که حتی شکوفه ها با آرام آمدنت غبطه میخورند

تو ارام میایی

بر روی بالین و بالشتک خیالی قلبم مینشینی

آن را تسخیر میکنی..

و من اندیشه کنان

در باور های کهنه ی خود میسوزم

و آن ها را میسوزانم

معبود من

دوستت دارم

 

 

+ تاريخ ساعت نويسنده تبسم |
 
و چشمانت رازِ آتش است.


و عشقت پیروزیِ آدمی‌ست

هنگامی که به جنگِ تقدیر می‌شتابد.

و آغوشت

اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن

و گریزِ از شهر

که با هزار انگشت
به وقاحت

پاکیِ آسمان را متهم می‌کند.
 
منتظرت هستم
 
دیر نیا
 
+ تاريخ ساعت نويسنده تبسم |
 

ساعت قلبم تيک تاک کنان منتظر نگاهي عميق به زندکي ست

من به درجه اي رسيده ام که تقريبا ميفهمم کجايم


به چه مي انديشم


واز اين زندگي پر سر و صدا چه ميخواهم

به يقين ميتوانم زندگي کنم


ميتوانم درب آن ساعت خانه را که صداي تيک تاکش گوشم را کر ميکند ببندم

تا کسي نه واردش شود


و نه بتواند آن را تسخير کند


و نه چرخ دنده هايش با چرخ دنده هاي ديگري جور شود


در آن قلب به اندازه ي دست گره کرده ام


چيزها ميبينم


که تمام علاقه ها را کنار ميگذارم


آ نها را حتي از ذهنم بيرون ميکنم


تا فقط خداي بماند و عشق به او


که از همه چيز بهتر است


 

+ تاريخ ساعت نويسنده تبسم |
 

دلم حافظ را می خواهد

دلم قهوه های خشک شده ته فنجان را می خواهد

دلم آن زن را می خواهد که روی صورتش نقابی بود و

با آن لهجه جنوبی سر راهم سبز شد و چند بار تکرار کرد : خانوم جون بذار فالتو بگیرم می خواهد

دلم دفتر خاطراتم را می خواهد

دلم تاب بازی می خواهد

دلم بستنی قیفی شکلاتی می خواهد


دلم مبل قرمز و هر چیزه قرمز را می خواهد


دلم یواشکی آرایش کردن می خواهد


دلم شوق می خواهد


دلم ذوق می خواهد

دلم.......................


دلم نمی دانم چه می خواهد

 

پ.ن:هستم اما حرفی ندارم

 

+ تاريخ ساعت نويسنده تبسم |
 

مانده ام بر سر دوراهی که دو مقصد نامعلوم دارد و دو راه نا آشنا

بمانم در این شهر که این روزها بوی بهار نارنجش دیوانه ام می کند

یا

بروم به دیاری هزار چهره ای که فقط تاج محلش را می شناسم و.....

نمی دانم......!

 

+ تاريخ ساعت نويسنده تبسم |
 

ساکت نشسته ام

روی آخرین صندلی

برای آخرین بار مرور می کنم هر چه که گذشت

اینبار نه دلهره ای هست

نه اشکی

نه دلتنگی

نه .....

هیچ

ناباور و گنگ

حاج آقایش با آن حاج آقا فرق داشت

اون گفت عروس خانوم وکیلم؟

اما این فقط نگاهم کرد و گفت خانم وکیلم؟

و من جوابم یکی بود

.....بله....

آرامتر گفتمش...آنقدر نا مفهوم که دوبار پرسید

اینبار سرم را تکان دادم و باز آرام گفتم بله

اینبار دو خطی بیشتر عربی نخواند

اینبار کسی با بله دادنم دست نزد

همه سکوت کردند

حتی خدا

مات و مبهوت بودم

صفحه سوم شناسنامه ام پر شد

تمام شد

اما من از سکوت خدا می ترسم

چرا حرف نمی زند؟؟؟؟؟؟؟

 

+ تاريخ ساعت نويسنده تبسم |
 

حالا که تک درخت حیاط هنوز شکوفه نداده

حالا که هیچکس گل پیچک کنار آشپزخانه را حتی آب نداده

حالا که لباسهای سال گذشته را از انباری بیرون آوردم و اتو کشیدم

حالا که با دیدن سبزه و ماهی گلی هم دلم برای بچگیم تنگ نشد

حالا که خانه ما امسال هفت سین  نداشت

حالا که پدر یا مقلب القلوب.... را لحظه سال تحویل نخواند

حالا که بوی عید نمی آید

پس حرفی نیست

فقط آمدم بگویم

بهار آمد.....

اما نمی دانم چرا اینقدر بی سر و صدا و شاید سرزده

من هنوز سردم

 

+ تاريخ ساعت نويسنده تبسم |