نه می شنوم........نه حرفی میزنم.....
نه حتی میبینم
خوبم
نه
آرامم
خیلی آرااااااااااااااااااااااااااام
پ.ن: (...) جان نمی دونم کی هستی
اما مراقب خودت باش
من به گذشته پیوند خورده ام
جای نگرانی نیست
حتی دلم برای تنهاییش تنگ شده
اینجا دیگر آشنایی نیست
تازه وارد که اصلا
خودمم....
کاش تو هم بودی....حداقلش این بود که می شناختمت
بعدا نوشت:
هنوزم نمی شناسمت
یه سایه دارم از گذشته
همیشه همراهم
بی هیچ رنگی و حرفی
تا نبیند هر آنچه که دلم دید
چشمانم را می بندم
تا بماند برای روزی که بتوانم پناه ببرم و اعتماد کنم به آنچه ندیدند
چشمانم را می بندم
تا باور نکنم همه را که هیچم کرد
ترجیح می دهم عقلم به چشمم باشد این روزها
چرا که نمی بینمت
پس هنوز .....
سکوت می کنم
عمریست سکوت کرده ام
شاید صدای خدا را شنیدم
روزی دگر و تولدی دگر
خیالهای خوش خیالیم را به دورم جمع می کنم
پرده های لیمویی اتاق را باز می کنم تا نوری نباشد
شمع ندارم
از کیک شکلاتی که تولدم را تبریک بگوید هم خبری نیست
دلم را با کبریت روشن می کنم
کیک صداقت و سادگی و یکرنگیم را برش می زنم
میهمانی ندارم تا شریکش کنم این همه غصه را
و شکر که ندارم
هرچه فوت می کنم خاموش نمی شود
حتی با قطره های اشک هم.....
کیک طعم گس بغض می دهد
با هر بدبختی که شده می خورمش
بگذار هیچکس نفهمد که امسال هم روز تولدم تنهاتر از همیشه می گذرد
راستی
آرزو کردم.......!
آرزو کردم و بلند فریاد زدم
خدایا بس نیست؟ به خداوندیت قسم که نه شانه ای دارم برای تحمل این همه بدی
نه پایی دارم که دو تا دیگر هم قرض کنم و فرار کنم از این همه سادگی
خدایا بس نیست؟؟؟؟!!!!!!
و روز تـ ولـ د است،
يكـ ـ روز
به مـ ـرگـ ـ
نزديكـ ـ تر...!
در زندگی، معنای واقعی سرسختی، استواری و مصمم بودن را،
در دل نرمی و گذشت باید جستجو كرد.
گاهی لازم است كوتاه بیایی...
گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...
اما می توان چشمان را بست وعبور کرد
گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...
گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوزی که نبینی....
ولی با آگاهی و شناخت
و آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت
دل نوشت:
باران می بارد
اما دلم آفتابیست...!
بذار بگم
بذار بگم که چقدر دلم شور میزنه
بذار بگم که چقدر اضطراب دارم
بذار بگم که آرووم نیستم
بذار بگم که تبسمم تلخ شده مثل زهر
بذار بگم که حتی نمی تونم بسپارم همه چی رو به خدا
بذار بگم از صبر می ترسم
بذار بگم از امتحان و مردودی دوباره وحشت دارم
بذار بگم چقدر حالم بده
بذار بگم نمی تونم کارهای روزمره ام رو انجام بدم
بذار بگم به هیچی اعتماد ندارم
بذار بگم ..................................
بذار بگم تا همه بدونن
دعا کنید برام
پایان این روزهای لعنتی و بلاتکلیفی را از خدایت برایم بخواه
دل نوشت:
منطقم .....منطق کامپیوتر شده
یا صفر یا صد
خدایا بگو کجا ایستاده ام!
بعدا نوشت:عکس گوشه صفحه تبسمی تلخ روی صورتم است!
آمدی
نشستی
حرف زدی
سکوت کردی
خندیدی
شنیدی
بودی
هستی
اما ................................
می مانی؟؟؟؟؟؟؟
خدایا تردیدم را به یقین پیوند ده
که نه جانی مانده نه روحی
فقط کمی صبر..........!
بیایم یقه ت را بگیرم و تلبکارانه بگویم :
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
بعد عین ننه بزرگ ها بزنم توی سینه ام:
من فدای تو ،به جای همه گل ها تو بخند
چرا نمی فهمی خب؟
اصلا میدونی چیه؟
دوست داشتن که شاخ و دم ندارد
اگر داشت
من دیو کوچکی بودم
که عاشقانه تو را دوست دارد
دل نوشت:
واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟دلیل بر بی اعتمادی نبود....اوج هیجانم را خواستم نشان دهم
که آنقدر بزرگش کردی و به آب و آتیش کشاندی که امروز را روزه سکوت گرفتم
پادشاه گاه می ترسم از حتی ۱ کلمه حرف زدن
آرامشت را نشانم بده
دیوان حافظ همیشگی را بعد از مدتها با عشق در دست می گیرم
نیتم جز تو چیزی نیست
می گشایمش با قسم به شاخه نباتش
مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم
می ترسم
سکوت می کنم
لبخند می زنم
نگران می شوم
دلم بهانه می گیرد
حرف نمی زنم
اعتراض که نه
صدای بلند نه
نگرانی نه
هیچ نه
فقط سکوت و ترس و لبخند
لیمو ترش مرا همیشه به یادت می اندازد پادشاه
بوی زندگی می دهد و طعم خاص و رنگ فریبنده
دوستش دارم.... لیمو ترش را می گویم
می پرستمت پادشاه
خدایا مرا ببخش
پادشاه امروز هم گذشت و من به تو هزار هزار بار نزدیکتر شدم و تو....
نمی دانم....پادشاهم....تو چی؟؟؟؟
و دلم برایت هزار هزار بار تنگ تر
و ........
نمی خواهم گله کنم
گله هایم را کرده ام...اشکهایم را ریخته ام..غصه هایم را خورده ام
و حالا با توام
و شکر که با توام
و هزار هزار بار شکرترش که تو را به من داد
پادشاه دوستت دارم
همینجوری نوشت:
دیدمت وای چه دیداری وای
دیگه چیزی نمی تونم بگم
خدایا شکرت
امروز بزرگترین قول دنیارو بهم دادی
سر قولت بمان پادشاه که نماندنت نبودنمان است
زودتر بیا
یک فیلسوف باشم...
که به نوشته هایم نگویند خیال!
آن وقت هر چه بگویم را با دقت می خوانند
آنقدر تا بفهمند...!
حتی اگر سفسطه باشد.
فیلسوف که باشم،
حتی می توانم به همه اثبات کنم
جای خالی اش را،
و این قانون بدیهی
که آن جا فقط با یک نفر پر می شود...
- او! -
باورم می کنند،
فقط کافیست به جای وزن و قافیه
منطق و فلسفه بدانم...
+ + +
پادشاه؟
یه کم منطق یادم بده...
در دَم به چشمانت ایمان آوردم
به یگانگی ات شهادت دادم
روزی هزار بار
به حُرمت نفس هایَت با اشک وضو گرفتم و به خاک افتادم
تسبیحی هزار دانه ساختم و هر لحظه ذکر نامِ تو گفتم
چشم از هر چه غیر تو بستم.
به تو رو کردم...
پشت کردی!
غایب شدی،
باز هم چشم به نیامدَنت دوختم!
این ها همه امتحان است،
مگر نه؟؟
بهشتت را نشانم بده پادشاهم....
آمد و عاشقم و کرد و.....
ماند.....
جنون و عاشقی بر من متبرک باد!
طعم نا می دهد ، نداشتنت
و هرچه زبان میزنم
به بودِ بعد از تو ،
قصه ی زخم است و نمک...!
دنبال چهره ات بروی بین عکس ها
وقتی تمام حافظه ات پاک می شود
با چشم های بسته ببینی که زندگی ت
دارد به دست های خودت خاک می شود
از این که چند قرن از عمرت گذشته است
از اختلاف سنی خود با کلاغ ها
می پرسی از زمین وزمان توی آینه
از یاد برده اند تو را اتفاق ها
فیلم عروسی تو و یک مرد ناشناس
لبخند چند سالگی ات زیر تور بود
یک ارتباط میکس شده شکل می گرفت
دور و برت شلوغ و دلت سوت و کور بود
از آن شب ِ به یادنمانده دوباره درد
بی اختیار آمد و بی اختیار رفت
بی اشتها نشاند تو را پشت میز شام
از یک غذای دست نخورده...کنار رفت
دنیا عقب جلو شد از این عکس و فیلم ها
ترسی تو را میان زمین و هوا گذاشت
به زندگی به عشق به خود بی تفاوتی
حتی مرور خاطره ها هم اثر نداشت!
بغضت را برای خودت نگه دار
گاهی سبک نشوی....سنگین تری
در جایی که نمی دانم کجاست
در روزی که نمی دانم چقدر نزدیک است
می آید و چشم به چشمش میدوزم و عاشق میشوم
یکی هست
من می دانم....!
آدمهای این روزها که می آیند تا زودتر بروند
مقصد که نیستم اما به گمانم راهی هستم برای رسیدن به مقصد
گاهی احساس می کنم آمده ام تا برای دیگران زندگی کنم
زندگی کنم تا تجربه شوم برایشان
زندگی کنم تا گمراه نشوند
زندگی کنم تا آرام شوند
زندگی کنم تا.....
شانه هایم گاه زیر بار این حجم سنگین تجربه و شنیده و دیده
قد خم می کنند
به باورهایم شک می کنم
به اعتقاداتم نزدیک تر میشوم
پ.ن:۴سال هست فکر می کردم تجربه اولت بودم
این روزها به باورهایم می خندم....
اما دلم میگیرد از بکارت روح لطیف و دخترانه ام
منتظر
قدم هایـ ارامـ و سر بزیرتـ هستم
تو که آنقدر ارام میایی
که حتی شکوفه ها با آرام آمدنت غبطه میخورند
تو ارام میایی
بر روی بالین و بالشتک خیالی قلبم مینشینی
آن را تسخیر میکنی..
و من اندیشه کنان
در باور های کهنه ی خود میسوزم
و آن ها را میسوزانم
معبود من
دوستت دارم
و عشقت پیروزیِ آدمیست
ساعت قلبم تيک تاک کنان منتظر نگاهي عميق به زندکي ست
من به درجه اي رسيده ام که تقريبا ميفهمم کجايم
به چه مي انديشم
واز اين زندگي پر سر و صدا چه ميخواهم
به يقين ميتوانم زندگي کنم
ميتوانم درب آن ساعت خانه را که صداي تيک تاکش گوشم را کر ميکند ببندم
تا کسي نه واردش شود
و نه بتواند آن را تسخير کند
و نه چرخ دنده هايش با چرخ دنده هاي ديگري جور شود
در آن قلب به اندازه ي دست گره کرده ام
چيزها ميبينم
که تمام علاقه ها را کنار ميگذارم
آ نها را حتي از ذهنم بيرون ميکنم
تا فقط خداي بماند و عشق به او
که از همه چيز بهتر است
دلم حافظ را می خواهد
دلم قهوه های خشک شده ته فنجان را می خواهد
دلم آن زن را می خواهد که روی صورتش نقابی بود و
با آن لهجه جنوبی سر راهم سبز شد و چند بار تکرار کرد : خانوم جون بذار فالتو بگیرم می خواهد
دلم دفتر خاطراتم را می خواهد
دلم تاب بازی می خواهد
دلم بستنی قیفی شکلاتی می خواهد
دلم مبل قرمز و هر چیزه قرمز را می خواهد
دلم یواشکی آرایش کردن می خواهد
دلم شوق می خواهد
دلم ذوق می خواهد
دلم.......................
دلم نمی دانم چه می خواهد
پ.ن:هستم اما حرفی ندارم
مانده ام بر سر دوراهی که دو مقصد نامعلوم دارد و دو راه نا آشنا
بمانم در این شهر که این روزها بوی بهار نارنجش دیوانه ام می کند
یا
بروم به دیاری هزار چهره ای که فقط تاج محلش را می شناسم و.....
نمی دانم......!
ساکت نشسته ام
روی آخرین صندلی
برای آخرین بار مرور می کنم هر چه که گذشت
اینبار نه دلهره ای هست
نه اشکی
نه دلتنگی
نه .....
هیچ
ناباور و گنگ
حاج آقایش با آن حاج آقا فرق داشت
اون گفت عروس خانوم وکیلم؟
اما این فقط نگاهم کرد و گفت خانم وکیلم؟
و من جوابم یکی بود
.....بله....
آرامتر گفتمش...آنقدر نا مفهوم که دوبار پرسید
اینبار سرم را تکان دادم و باز آرام گفتم بله
اینبار دو خطی بیشتر عربی نخواند
اینبار کسی با بله دادنم دست نزد
همه سکوت کردند
حتی خدا
مات و مبهوت بودم
صفحه سوم شناسنامه ام پر شد
تمام شد
اما من از سکوت خدا می ترسم
چرا حرف نمی زند؟؟؟؟؟؟؟
حالا که تک درخت حیاط هنوز شکوفه نداده
حالا که هیچکس گل پیچک کنار آشپزخانه را حتی آب نداده
حالا که لباسهای سال گذشته را از انباری بیرون آوردم و اتو کشیدم
حالا که با دیدن سبزه و ماهی گلی هم دلم برای بچگیم تنگ نشد
حالا که خانه ما امسال هفت سین نداشت
حالا که پدر یا مقلب القلوب.... را لحظه سال تحویل نخواند
حالا که بوی عید نمی آید
پس حرفی نیست
فقط آمدم بگویم
بهار آمد.....
اما نمی دانم چرا اینقدر بی سر و صدا و شاید سرزده
من هنوز سردم